
سوختم خاکسترم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد.

.
.
.

. .
. روزی بود که
اشعه های خورشید در حال کم رنگ شدن بودند.
و بخاطر اندوه
سازنده خودشان افسوس میخوردند.
زمانی که اسیر
شدم و کسی مرا ندید.
گرفتار چشم تو
شدم.
فرصتی برای
محافظت از خود.
در برابر عشق
نداشتم.به همسن جهت
مطمئن و ثابت
قدم رفتم و
مصیبتهایم در
درد و رنج اغاز شد.
عشق کاملا مرا
بی سلاح یافت.
و راهش را از
چشمانم به درون قلبم باز کرد.
که جایگاه و
دروازه اشک شد.
به نظرم عشق با
من صادق نبود.
مرا با تیر
زخمی کرد در همان حال.
به توی سراپا
مساح.کمانش را نیز نشان نداد.

نظرات شما عزیزان:
شقایق 
ساعت22:38---29 شهريور 1391
سلام وبلاگت عالی
خوشحال میشم یه سری هم به من بزنی
|