رها کن مرا با همین دردها
قلم کش مرا از صف مردها
به هر لحظه گردد دلم ریش تر
ز افلاک و از تختهی نردها
قماری ز بهره دلم کرده ای
به پا، ای بهار پر از زردها
که تاراج این دل بُوَد فَرّه ای
برای تو ای مُقمر فَردها
غباری که بر پا شد از اسب تو
نشسته به دردم همان گردها
من اکنون به حسرت کنم یاد از آن
فرار و گریز و همان طردها
نظرات شما عزیزان:
|