نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





بمان


آمدنت را یادم نیست

بیصدا آمدی بی آنکه من بدانم

بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

اما اکنون ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکند

مهمان ناخوانده ی قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

بمان برای باور من که لحظه لحظه ی زندگی خویش را با تو پیوند زده ام

بمان که سخت دوستت دارم...

[+] نوشته شده توسط тαηнα در 21:27 | |







خلوتی می خواهم ...


خلوتی می خواهم 
قلمی از گل یاس
دفتری جنس بلور
بنویسم از عشق
بسرایم از نور

روی خط های نسیم 
دو قدم راه روم
بکشم شکل تورا
و به دستت انگور

یادم افتاد شبی 
رفته بودیم ته باغ
تو به من می گفتی
بنویس
چشم شیطان شده کور

من نوشتم برکاج 
که پرم از تو و عشق
دوستت خواهم داشت
تا سراشیبی گور

تو به من خندیدی 
و به آینده در راه نه چندان هم دور

عشق را دار زدند 
سر هر کوچه صبح
باز هم جار زدند
دلتان زنده به گور
دلتان زنده به گور 


فریبا شش بلوکی

[+] نوشته شده توسط тαηнα در 21:27 | |







حرفای نگفته

چیزی نیست غیر از حرفای نگفته حرفایی که مثل بغض می ترکن و .....ازارم میده .منم تنها خسته...از همه چی بریدم.....

همه خاطراتمو گذشته ها رو انداختم دور و گفتم :فراموش
یه چیزی ته دلم گفت:یادمه

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_


قصه ها بر من گذشت تا بدانم کیستم سرگذشتم هر چه بوده من پشیمان نیستم من اگر سردار عشقم یا که پاک باخته ام سرگذشتم را به دستان خودم ساخته ام

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_


کوله بار ارزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچه خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده

دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دلدادگی دادی

هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تابههش رسیدی فهمیدی دروغه

عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون منو هی دل گریون

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_


ما آدما همیشه صداهای بلند رو می شنویم پر رنگ ها رو می بینیم و کارای سخت رو دوس داریم

غافل از این که خوبا آسون میان بیرنگ می مونن و بی صدا میرن ...

زندگی ما آدما بر سه اصله خندیدن بخشیدن و فراموش کردن پس بیا بخندیم ببخشیم و فراموش

کنیم ...

( هر چند که خودم نمی تونم همه چیز رو فراموش کنم ! )

بنظرم دنیا ارزش هیچی رو نداره ! می دونی چرا ؟ آخه بچه که بودیم از آسمون بارون می اومد

بزرگ که شدیم از چشامون بارون میاد ! کلا همه چیز رو باور دارم ...

حتی خورشیدی که نتابه ...!

عشق رو باور دارم حتی اگه اون رو حس نکنم به خدا ایمان دارم حتی اگه سکوت کرده باشه !

آدمی ام از قضاوت بی رحمانه خیلی زود دلگیر میشم دستم بوی گل میداد من رو به جرم چیدن

گل گرفتن و محاکمم کردن اما کسی فکر نکرد شاید من گلی کاشته باشم شاید طرز فکرم

متفاوت باشه ... ولی ... خیلی ها هستن مترسک رو دوس ندارن چون پرنده ها رو می ترسونه ولی من دوسش دارم چون تنهایی رو درک می کنه ! به وبلاگم خوووووووش اومدین.

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی-نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی-می گفت سفر که رفتم

یه روز و روزگاری-این بوته ی یاس من می مونه یادگاری-هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها

می پیچید- میونه کوچه باغا بوی خدا می پیچید-اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه-دیدن که خوبیه

یاس باعث زشتی شونه-عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس-ساقه هاشو شکستن آدمای

ناسپاس- یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار-خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار-یه باغبون

دیگه شبونه یاس و برداشت-پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه ای کاشت-هزار ساله کوچه ها پر

می شه از عطر یاس-اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس...


(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

آری این منم ، این منم همان عاشقی که بر تو جان می داد ، و تو کسی هستی که برای رسیدن

به خوشبختی به روی جسدهای بی جان غرور انسانها قدم می گذاشتی ولی افسوس ،

افسوس که راه ات برای رسیدن به هدف هایت اشتباه بود ،

و افسوس که من برای آدمی مثل تو غرورم را شکستم ، افسوس !


(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

کم کم ز یارسم اوست !
این روزگارو رسم اوست
این جمله را با تلخی اش ،
صد بار تضمین می کنم ....


(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_

بگین بباره باروون ... دلم هواشو كرده
بگین تموم شدم من
بگین كه بر نگرده
بهش بگین شكستم بهش بگین بریدم
نه اون به من رسید و نه من به اون رسیدم
......
برهنه زیر بارون خراب و درب و داغون
از ادما فراری از عاشقا گریزون
بذار كسی نبینه
غرور گریه هامو
بذار كسی نفهمه غم تو خنده هامو
.....
یه دار سخت سختم
یه باغ بی درختم
نفرین خیس بارون سیاه روز بختم
تنم داره میلرزه تو این هوای هرزه
گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه....

(..')/♥ ♥('..)
.\♥/. = .\█/.
_| |_ ♥ _| |_


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:31 | |







تنها مي نويسم بيا..


التماست نمي کنم

هرگز گمان نکن که اين واژه را

در وادي آوازهاي من خواهي شنيد

تنها مي نويسم بيا

بيا و لحظه يي کنار فانوس نفس هاي من آرام بگير

نگاه کن

ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است

اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود

ساعتي پيش

اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم

حال هم

به چراغ همين کوچه ي کوتاه مان قسم

بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم کافي ست

تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع کني

اما

تو را به جان نفس هاي نرم کبوتران هره نشين

بيا و امشب را

بي واسطه ي سکسکه هاي گريه کنارم باش

مگر چه مي شود

يکبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت کنم ؟

ها ؟

چه مي شود ؟


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:24 | |







دلم را سپردم

 

 

 

                                           دلم را سپردم به بنگاه دنيا

و هي آگهي دادم اينجا و آنجا

و هر روز براي دلم

مشتري آمد و رفت

و هي اين و آن

سرسري آمد و رفت

ولي هيچ كس واقعاً اتاق دلم را تماشا نكرد

دلم قفل بود؛ كسي قفل قلب مرا وا نكرد

يكي گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است؟

يكي گفت: چه ديوارهايش سياه است!

يكي گفت: چرا نور اينجا كم است؟

وآن ديگري گفت: و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

و رفتند و بعدش

دلم ماند بي مشتري

و من تازه آنوقت گفتم:

خدايا تو قلب مرا مي خري؟

و فرداي آن روز

خدا آمد و توي قلبم نشست

و در را به روي همه

پشت خود بست

و من روي آن در نوشتم:

ببخشيد؛ ديگر براي شما جا نداريم

از اين پس به جز او

كسي را نداريم.



[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:23 | |







صندلی

همه چیز را فروختم

جز آن صندلی که جای تو بود!!

شاید!

شاید آن روز که بر میگردی خسته باشی...



[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:19 | |







نمیدونم چطوری...............

نمیدونم چطوری تو رو بدست بیارم

به کی بگم

به عمو  به دایی آیا درک میکن؟

یا به خدایی که زیبایی را در وجود تو قرار داد

خسته ام از نوشتن کلام عشق....

خسته ام از عشق نوشتن....

اگر نیز گهگاهی می نویسم به خاطر وجود تو است عشق من...

اگر عشق برایم ذره ای معنا دارد ،

و اگر ذره ای ازاحساس آن در وجودم

باقی مانده است به خاطر وجود تو است ای بهترینم....

تو نباشی همان یک ذره عشق نیز در وجودم نخواهد بود!

دیگر عشق برایم هیچ معنایی نخواهد داشت ...

اگرمینویسم ازعشق،بدان که تنها از تو و

 از عشق تو می نویسم...

مینویسم که تو بهترینی .. مینویسم که تو لایق ترینی....

مینویسم تا بخوانی و به خودت افتخار کنی...

افتخار کنی که مانند تو کسی نیست!

مثل من کسی عاشق نیست ، به پاکی و نجابت تو کسی در این

دنیا پیدا نخواهد شد!

تو پاکترینی ، تو بهترینی ای نازنینم...

تا زمانی که توبرای من باشی،

عشق من باشی خواهم نوشت ...

تمام این احساسات عاشقانه که در این دفتر عشق میخوانی

برای تو و به خاطر وجود تو هست....

اگر اینهمه احساسات زیبا در وجود من است ،

به خاطر تو هست وهمه آنها را مدیون تو هستم عزیزم....

میدانم که بعد از تودیگر تنهایم و

عشقی رانخواهم یافت زیراعشق

واقعی در این زمانه دیگر نیست ، و اگر هنوز کلامی از عشق

در این دنیاست آن عشق و آن کلام مقدس تویی!

و افتخار میکنم به خودم که همان یک عاشق

واقعی در این دنیا نیز عشق من است!

تنها دختری که من دوسش دارم فقط تویی

عزیزم خیلی دوست دارم ..

ای اولین و آخرین عشق در این دنیا برای من  تو را می پرستم و

دیوانه وار عاشقت هستم


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:9 | |







دوستت دارم عشق من

 
در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،


حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت


با اینکه قلبم بارها شکست

اما دلم باز هم به پای تو نشست

به هیچکسی دل نبست

با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
 
همین و بس!


روزهای شیرین زندگی ام با تو


آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
 
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
 
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد


تو همیشه وفادار بمان


 و ببین که قلبم جز به عشق
تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
 
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
 
 
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد

 

اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد


اگر قرار باشد زنده باشم ، نمیخواهم هیچکسی جز تو در قلبم باشد
 
تو چه کردی با دل من

این نیست حال و هوای گذشته های دور من

اینک حس میکنم تویی زندگی من


گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من


یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من

خیلی دوستت دارم عشق من
 

 


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 3:9 | |







بازم به خواب من بیا

سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟
اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم
اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟
خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟
با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟
طپش طپش با چشمکت، غزل بگم برای تو
با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم
هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو
اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات
یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات
همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها
فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا

I LOVE U



[+] نوشته شده توسط тαηнα در 2:28 | |







نگاه تو/ عشق تو/ خوشبختی رو داد به من

گفتی که فصل بهار بی تو خزون یارم

هر چی گل بهاره به زیر پات میذارم

گفتی که عاشقی و از همه دیوونه تر

حرفای عشقمون هم از همه چیز قشنگ تر

گفتی به پات می شینم ای یار نازنینم

اون ور دنیام بری به فکرتم شیرینم

گفتی که بی تو هرگز اما با تو همیشه

امید و عشقم تویی بدون بی تو نمی شه

گفتی که تنها بودی تو شهر بی کسی ها

تو شهر بی وفا که می میرن اطلسی ها

گفتی به خاطر من غرورتو شکستی

به خاطر عشقمون از همه چیز گذشتی

گفتی با دیدن تو غم رفته از دل من

نگاه تو/ عشق تو/ خوشبختی رو داد به من

گفتی نفس ندارم نیاز عشقم تویی

منم گفتم نگارم/ عمرم و جونم تویی

بیا من و تو ما شیم/ یارای با وفا شیم

با موندن کنار هم/ قصه عاشقا شیم


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 2:27 | |







باران پاییزی

همه چیز رو به راه است !نگران من نباش ...تنها ،گاهی بغضی می آید.
خاطره ای روی گونه هایم می لغزد چین و چروک های چهره ام را می نوازد و می افتد به دامن دلتنگی هایم !و دلم مثل ماهی بیقرار تشنه ای با اشک ها جان می گیرد ...
نگران من نباش ...همه چیز رو به راهست !گیسوانم بوی زمستان می دهد و دست هایم مثل شاخه های درختان سرمازده خشک و بی حاصل شده اند ...
چشم هایم مثل دو تخته سنگ که هر لحظه بیم سقوطشان باشد بر صورت استخوانی ام سنگینی می کنند ...ترک خورده ...در آستانه ی ریختنم !
نگران من نباش ...همه چیز رو به راه هست !آنقدر ها هم تنها نیستم !قاصدک ها هنوز گاه و بیگاه خودشان را به پنجره ام می کوبند ...و گنجشک ها به هوای دانه ای سری به خانه ام می زنند ...پیر شده ام ...به اندازه ی هزار سال درد ...خستگی ...

اما نگران من نباش ...قول می دهم زودتر از آخرین باران پاییزی خیال رفتن به سرم نزند ...یا تو زودتر خواهی آمد یا باران ...


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 23:3 | |







تنهایی...

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم..  

تنهائی را دوست دارم چون نیست بی وفا  

 

تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام..  

تنهائی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست.

 

تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست..  

تنهائی را دوست دارم چون در خلوت و تنهائیم در انتظار خواهم

 

گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند..

اما از روزی که تو را دیدیم نوشتم..

از تنهائی بیزارم چون تنهائی یادآور لحظات تلخ بی تو مردنم است



[+] نوشته شده توسط тαηнα در 23:2 | |







دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی

عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی

با تو بودن یعنی همین ،

یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین

عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم

این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،

این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم نیست

 

 

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 23:1 | |







ستاره بی نشان

چشمانم دیگر رنگ و رویی ندارند. چشمانی که از پس سال ها انتظار رنگی جز تاریکی تنهایی را نمی بینند.چشمانم را بسته ام چشمانی که جز تاریکی غروب عشق چیزی را نمی بینند.تا کی چشمانم را به امید دیدن تو باز بگذارم.

شب های تنهایی ام را به امید لحظه ای با تو بودن سپری می کنم. تا کی این بغض شیشه ای را در گلویم حبس کنم.شاید دیگر فرصتیبرای انتظار نمانده.سکوت عشق مرا می خواند.دستانم را به او می سپارم تا شاید دست هایت را در تاریکی عشق به من بسپارد.

دریای عشق روزی از سرازیرشدن اشک های تنهایی من سیراب می شد اما اکنون اشکی برای من نمانده که در راه عشق سرازیر شود.هر شب از پشت پنجره اتاقم به کوچه ای می نگرم که سال هاست چشم انتظار عبور رهگذری از دیار غربت است.
دفتر خاطراتم دیگر برگ هایی برای نوشتن روزهای انتظارم ندارند.شاید دیگر نوبت من رسیده است که درآتش عشق مانند پروانه ای که به دور شمع پر پر می زند بسوزم.نفسی برایم باقی نمانده که کوچه های غربت را یکی یکی گذرانده و به تو برسم.

باید به دنبال راه دیگری بود راهی که ممکن است هیچ وقت به پایان آن نرسم.
سرگذشتم را به یاد آور عشق با من چه کردی که اکنون نایی برای ماندن ندارم.
من از دوراهی تنهایی و تو تنهایی را بر می گزینم و از این مسیر به تو می رسم.چه کوچه های غریبی است که در تنهایی سکوت می گذرانم.اما نوری سیاه مرا به گذراندن کوچه های تنهایی امیدوار می کند.

آیا خواهم توانست این کوچه های غریب را سپری کنم. نمی دانم... شاید نتوانم...


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 22:59 | |







باران که می‌بارد،



باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی دلارام من

زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید...

آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند...


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 22:45 | |







دازم میمیرم

دارم میمیرم ....... چقدر احساس تنهایی می کنم .......... کاش فقط تنهایی بود ............. مشکل پشت مشکل ................ میدونی مشکل چیه و چطوری باید حلش کنی ............ ولی .......... مشکل اینجاست که نمیتونی حلش کنی ............... دارم دیونه میشم ............... واقعا دیگه نمیتونم تو خودم بریزم تا کسی نفهمه ............. وای خدا ...................... خدا .............. بفریادم برس .........دارم میمیرم ................ سرم داره از درد می ترکه ................ قلبم میخواد از تو سینه ام در بیاد .......... رضا صادقی گفت .............. من همونیم که بودم تو داری عوض میشی .............. ولی این مال من نیست .................... مال من اینه ................ تو همونیکه بودی من دارم عوض میشم ............. خدا ............. دارم چرت و پرت میگم .............. از تنهایی متنفرم ................... از دنیا متنفرم ............. از دوست متنفرم ................. از عشق متنفرم ................ از آینده متنفرم .......... از خودم متنفرم ........ چقدر بدبخت شدم ............. چقدر احساس بدبختی و پوچی می کنم .......... خدا .......... خود یه کاری کن ........... به خودت قسم دیگه نمیتونم تحمل کنم ............... دیگه واقعا خسته شدم .......... خدا بکش منو راحتم کن .......... نمیخوام اینطوری زندگی کنم .............. منم آرزو داشتم ............. منم عشق داشتم .............. منم هدف داشتم ............. ولی ........... امروز هیچی ندارم ................ حتی یه ایمان درست و حسابی ............ پیش توهم خدا آبروی برام نمونده ......... از همه جا مونده و رونده شدم ........... وای بر من ............... وای بر این زندگی کثافت ............ وای بر این زندگی نفرت انگیز ................. وای بر من بازیگر این زندگی ................ وای ....... وای ........... چقدر آرزوی زندگی آرومیو داشتم .............. چقدر آرزوی داشتن شغل دلخوامو داشتم ........... اما ............ الآن هیچ چیزی ندارم ............. به کی بگم دردمو .............. چی بگم .............. خدایا راحتم کن ............ نگذار از این بیشتر زجر بکشم .......... خدا ................ میدونم پیشت بی آبرویم... ولی .... خواهش میکنم نگام کن ................... دارم میمیرم از دلتنگی ........ داریم دیونه میشم ...... فکر کنم شدم ............. خدایا ........... دارم صدات میکنم .............. منم نگاه کن ........... دارم میگم ............. الهی من لی غیرک ................. خدایا خودت میدونیکه غیر از تو کسی رو ندارم .......... دارم میمیرم ............ التماست میکنم منم نگاه کن .......... نمیخوام این زندگی رو .......... هر روزم شده بدت از دیروز ......... نمیدونم چرا اینقدر بدبختم ........... با کسی کاری ندارم ......... خودمو میگم ........ هیچ کاری تو این دنیا برای انجام دادند ندارم .............. خداااااااااااااااااااااا............... کمک کن .............. تو که منو می بینی ............. تو که از احوالم خبر داری ................ زندگیم شده مثل زندان ..........هرروز دارم عذاب میکشم ................. از همه دل کندم  ............ خدایا کمک کن ........ چکار کنم ........ باید چکار میکردم .............. زندگیم تبدیل شده به کثافتکاری .............. خدا دارم باهات صحبت میکنم ............ منو میبینی .............. همه میگفتند که هوسه ............ تو میدونستی هوس نیست ........... چرا من .......... متنفرم از هرچی عشقه روی زمین .............. زندگیمو نابود کرد ........ اصلا نفهمیدم چطوری عمرم گذشت ............. منم آدمم........... منم احساس داشتم ...... منم غرور داشتم......... هیچ کس باور نکردو نخواست بفهمه .................. مگه من چمه که دست به هرکاری میزنم به بم بست میخورم .......... منم دوست داشتم زندگی کنم ....... ولی ... الآن اصلا دوست ندارم زندگی کنم .....................چقدر زود احساس پیری میکنم ......... صورتم جونه ... ولی ......... خودت میدونی چقدر قلبم پیره ............. به تو که نمیتونم دروغ بگم ....... میتونم ............. نمیتونم .......... چی بگم دیگه ............. خدایا راحتم کن ..................

خداحافظ همین حالا...............


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 18:4 | |







حسی غریب


با حسی غریب تر از همیشه احساسم را به تصویر کاغذ میکشم .

با عشقی بیشتر از دیروز برای گفتن دوستت دارم کلنجار می روم و با

شوقی بیشتر از هر لحظه عقربه های ساعت را برای شنیدن طنین دلنواز

صدایت به بازی در می آورم.شوقی عجیب سر تا پای وجودم را فرا گرفته

درست مثل روز اول مدرسه ها....

امروز از هر زمانی عاشقترم.آرامشی عجیب به دادم رسیده و غوغای دلم 

 را مهار کرده.آرامشی که در معصومانه ترین خواب کودکی هم نمی توان

جست.آرامشی که از بودنت در کنارم به ارمغان آمده. با بودنت در کنارم!!!

آری

بودن توست که جبران تمام نبودنهاست.داشتن توست که جبران تمام

نداشتنهاست.تورا دارم مسیحا نفسم . عشق اهورائی من!

تو را دارم

تویی که عشقم را از چشمانم که جلوه گاه روشنی توست می خوانی..

تویی که شاعر تمام شعرهامی.مقصود و مراد هر کلامم و تک ستاره ای

درخشان در آسمان بی کسی هام!

تو را می پرستم.حتی اگر مرا لایق درگاهت ندانی!

نمیدانم چرا؟

چرا با یک لبخندت تمام خوشبختی های دنیا را از آن خود می دانم و با

قطره ای اشک از چشمان پر فروغت هر لحظه ی زندگی برایم جهنمی

سوزان است.....

نمی دانم!

اما همین قدر میدانم که تو را دوست دارم. بیشتر از پیش.حتی اگر مرا

نخواهی.ناجی روزهای بی کسی ام نشوی و وجود نحیفم را به بازوان

مردانه و امنت پناه ندهی.!.!.!

در هر کلامم تو را میخوانم.صدا می زنم . حتی اگر مرا نخوانی.حتی اگر

صدایم را نشنوی!

جلوه گاه چشمانم فقط از آن دیدن توست.حتی اگر مرا نبینی!

بگذار کلام آخرین ناگفته نماند

هر چه هستی باش!

با من و از آن من.بی من و از آن دیگران !

تکیه گاهی برای خستگی هام و یا سایه بانی برای عابران!

هر چه خواهی باش!

                            با شهامتی بیدار و با عشقی پدیدار

                                                                آشکارا می گویم:

 

                       خالصانه می ستایمت!!!!


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 7:8 | |







خسته ام...

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمده ام.

انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.

انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته که حتی نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم

نیست برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این کوچه های سرد خاکی تمام شدنی نیست.

از دست زمین و اسمان دلگیرم و از دست درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بنشینم تا زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد

خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچگاه اغوشم را نمی گشودم

و اگر صدای گوش نواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم

و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوهترین قله زندگیم بایستم

و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 7:4 | |







عشق و دنيا


قلم برداشتم تا عشق و دنيا را معنا كنم

 

عشق و دنيايي كه هر لحظه اش خاطره ايست

 

به هر طرف نگريستم غمي ديدم

به هر جهت نگاه كردم غصه اي بود به بزرگي صخره !


دنيا بود ، غم بود ، عشق بود ، من بودم و قلم

 

قلم مي گريست و من اشك مي ريختم

 

قلم ناله مي كرد و من فرياد مي زدم 

چه مي توان كرد ؟

قسم خوردم كه دنيا و غمهايش را فراموش كنم ولي نمي شد

دلم مي خواست قلم را بشكنم تا ديگر ننويسد

 

تا ديگر از سياهي قلم اثري نماند ، اما نتوانستم 

چون قلم مرا شكست و اشكهايم را جاري كرد

 

باز سكوت كردم

 

باز هم با قلم ، غم عشق و زندگي را نوشتم

 

  باز در سكوت تاريك خود ، اشك ريختم ! 

 

 

و در تاريكي شبهاي بي ستاره ي قلبم ، جان دادم


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 6:56 | |







عاقبت!!

 

 

 

ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟ 
گفته بودم مردم اينجا بدند 
ديدي آخر ساقه جانت شكست ؟ 
آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟ 
ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟ 
هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟ 

 

 

 

 

 


آه ديدي سادگي جان داده است؟
جاي خود را گِل به سيمان داده است؟ 
ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟ 
از براي عشق اينجا ، جا نبود؟ 
نوبهار عمر را ديدي چه شد؟ 
زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟ 
ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟
كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟ 
ديده اي گلها همه پژمرده اند 
رنگها در دود و سرما مرده اند 
آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست 
بين آدمها يكي دلداده نيست 
بايد اينجا از خود اي دل گم شوي 
عاقبت همرنگ اين مردم شوي

 


[+] نوشته شده توسط тαηнα در 6:53 | |



صفحه قبل 1 ... 30 31 32 33 34 ... 57 صفحه بعد